شب یلدا
... در انتهاي هر سفر ، در آينه دارُ ندارِ خويش را مرور مي كنم : اين خاك تيره ، اين زمين ، پاپوش پاي خسته ام ! اين سقفِ كوتاه ، آسمان ! سرپوش چشمِ بسته ام ! اما ... خداي دل ! در آخر اين سفر در آينه به جز دو بيكرانه ي كران ، به جز زمينُ آسمان ، چيزي نمانده است ! گم گشته ام كجا ! نديده اي مرا ؟ ... ... مي شود به زنبورهايي فكر كرد كه دنياي به آن بزرگي را گذاشته اند و آمده اند زيرِ سقفِ خانه ي ما خانه ساخته اند ! ... ... و در هياتي شايسته سـيـگـارم را در قاب پنجره مي تكانم ... بي هيـچ واهمه يي ، زيرا كه جهــان زير سـيـــگــاري من است ! بر گونه ي راستم اشك ، بر گونه ي چپم خون ! مي گريم ... مي گريم بر هرچه كه نارواسـت ! ... ... عشق را چگونه مي شود نوشت ؟ ... ... مي داني چيست ؟ نمي دانم ! ولي فكر مي كنم كه در اين دنياي بزرگ علاوه بر درياي سرخ ! چيزهاي ديگري هم وجود دارد ! مثلاً يك سوال ! يك سوالِ مشكل كه هيچ كس جوابش را نمي داند ! ... ... کاری برای تخت ، تختی برای خواب ، خواب برای جان ، جانی برای مرگ ، مرگی برای یاد ، یادی برای سنگ ، این بود زندگی ... ... ... چخوف حقیقت را برتر از عشق می داند ... بی راهه رفته بودم ، ... ... کاش میدانستی که هنوز در روزهای های غمناکم بی آنکه حتی تو فکرش را کنی در یاد من پرسه میزنی و نمیدانی هنوز ... عاشق چشمان زیبای تو هستم... کاش می دانستی گذر از من و عشق من چگونه مرا پریشان حال نمود تا ... همیشه ... ... ... منُ تو دو ریلیم که قطار پُر از پوکه ی عمر رُ از هیچ جا به هیچ جا می رسونیم و زمین سرگردونی ما رُ پیوسته تکرار می کنه ! ... ... بي تو نه بوي خاك نجاتم داد ، نه شمارش ستاره ها تسكينم ! چرا صدايم كردی ؟ چرا ؟ سراسيمه وُ مشتاق ، سي سال بي هوده در انتظارِ تو ماندمُ ... نيامدي ! نشان به آن نشان ، كه دو هزار سال از ميلادِ مسيح مي گذاشت و عصر ، عصرِ واليوم بود و فلسفه بود و ساندويچ دلُ جگر ! ...


در گذر اين لحظاتِ پُرشتابِ شبانه
كه به غفلت آن سوالِ بي جواب گذشت ،
ديگر حتا فرصتِ دروغ هم برايم باقي نمانده است
و گرنه چشمانم را مي بستم
و به آوازي گوش مي دادم ،
كه در آن دلي مي خواند :
من تو را ،
او را ،
كسي را دوست مي دارم !
صدا ها !
صداها !
گوش كن !
از زير پنجره تابوت مي برند !
نه ؟


و من برای حفظ آن اسطوره ی با شکوهُ شکننده
که از ذهنم ساخته ام ،
حقیقت را به عشق محال تعبییر می کنم !
آن شب !
دستم را گرفته بودُ می کشید !
زین بعد همه ی عمرم را
بی راهه خواهم رفت

| Design By : Night Skin |


