تبليغاتX
شب یلدا


شب یلدا

...

در انتهاي هر سفر ،

در آينه

دارُ ندارِ خويش را مرور مي كنم :

اين خاك تيره ، اين زمين ،

پاپوش پاي خسته ام !

اين سقفِ كوتاه ، آسمان !

سرپوش چشمِ بسته ام !

اما ... خداي دل !

در آخر اين سفر

در آينه به جز دو بيكرانه ي كران ،

به جز زمينُ  آسمان ،

چيزي نمانده است !

گم گشته ام كجا !

نديده اي مرا ؟

...

نوشته شده در 88/09/02ساعت توسط محسن| |

...

مي شود به زنبورهايي فكر كرد

كه دنياي به آن بزرگي را گذاشته اند

و آمده اند زيرِ سقفِ خانه ي ما خانه ساخته اند !

...

نوشته شده در 88/08/20ساعت توسط محسن| |

...

و در هياتي شايسته سـيـگـارم را در قاب پنجره مي تكانم ...

بي هيـچ واهمه يي ،

زيرا كه جهــان زير سـيـــگــاري من است !

بر گونه ي راستم اشك ،

بر گونه ي چپم خون !

مي گريم ... مي گريم بر هرچه كه نارواسـت !

...

نوشته شده در 88/06/22ساعت توسط محسن| |


...

عشق را چگونه مي شود نوشت ؟
در گذر اين لحظاتِ  پُرشتابِ  شبانه
كه به غفلت آن سوالِ بي جواب گذشت ،
ديگر حتا فرصتِ دروغ هم برايم باقي نمانده است
و گرنه چشمانم را مي بستم
و به آوازي گوش مي دادم ،
كه در آن دلي مي خواند :
من تو را ،
او را ،
كسي را دوست مي دارم !
صدا ها !
صداها !
گوش كن !
از زير پنجره تابوت مي برند !
نه ؟

...

نوشته شده در 88/05/21ساعت توسط محسن| |

...

مي داني چيست ؟

نمي دانم !

ولي فكر مي كنم كه در اين دنياي بزرگ

علاوه بر درياي سرخ !

چيزهاي ديگري هم وجود دارد !

مثلاً يك سوال !

يك سوالِ مشكل كه هيچ كس جوابش را نمي داند !

...

نوشته شده در 88/03/11ساعت توسط محسن| |

...

کاری برای تخت ،

تختی برای خواب ،

خواب برای جان ،

جانی برای مرگ  ،

مرگی برای یاد ،

یادی برای سنگ ،

این بود زندگی ...

  ...

نوشته شده در 88/02/15ساعت توسط محسن| |

...

چخوف حقیقت را برتر از عشق می داند
و من برای حفظ آن اسطوره ی با شکوهُ شکننده
که از ذهنم ساخته ام ،
حقیقت را به عشق محال تعبییر می کنم !

...

بی راهه رفته بودم ،
آن شب !
دستم را گرفته بودُ می کشید !
زین بعد همه ی عمرم را
بی راهه خواهم رفت

...

نوشته شده در 87/10/01ساعت توسط محسن| |

...

بی وفا یارم

کاش  میدانستی که هنوز در روزهای های غمناکم بی آنکه حتی تو فکرش را کنی

در یاد من پرسه میزنی و نمیدانی هنوز ... عاشق چشمان زیبای تو هستم...

کاش می دانستی گذر از من و عشق من چگونه مرا پریشان حال نمود تا ... همیشه ...

...

نوشته شده در 87/06/21ساعت توسط محسن| |

...

منُ تو دو ریلیم که قطار پُر از پوکه ی عمر رُ

از هیچ جا به هیچ جا می رسونیم

و زمین سرگردونی ما رُ

پیوسته تکرار می کنه !

...

نوشته شده در 87/05/15ساعت توسط محسن| |

...

بي تو

نه بوي خاك نجاتم داد ،

نه شمارش ستاره ها تسكينم !

چرا صدايم كردی ؟

چرا ؟

سراسيمه وُ مشتاق ،

سي سال بي هوده در انتظارِ تو ماندمُ ...

نيامدي !

نشان به آن نشان ،

كه دو هزار سال از ميلادِ مسيح مي گذاشت

و عصر ،

عصرِ واليوم بود

و فلسفه بود

و ساندويچ دلُ جگر !

...

نوشته شده در 86/12/29ساعت توسط محسن| |


Design By : Night Skin